هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که:اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله ی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
شايد كه دلت براي من تنگ شود
از كوچه ي ما اگر گذر كرد دلت
قلبت نكند براي ما سنگ شود
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد؟
بس کن این گریه و زاری را
بس کن او یار دگر دارد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
دنیا این جوریه دیگه:
اگه گریه کنی میگن کم آوردی ،
اگه بخندی میگن دیوونست ،
اگه دل ببندی تنهات میزارن ،
اگه عاشق بشی دلتو میشکنن ،
با این حال باید لحظه ای را گریست ،
دمی را خندید ،
ساعتی را دل بست
و
عمری عاشقانه زیست.![]()
نا توان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه
در گریز از این زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بد سرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت.
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
انکه خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار!
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای از این قفس نمی رسد...!
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهرغم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگ های ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نا بهنگام
مرا در کام ظلمت ها کشیدی!
بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی!
شرابی تو شراب زندگی بخش
شبی می نوشمت خواهی نخواهی!
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
خدایا وحشت تنهاییم کشت
کسی با قصه ی من آشنا نیست
درین عالم ندارم هم زبانی
به صد اندوه می نالم روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیکانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
به غیر از اشک غم در دفترم نیست
بیا ای مرگ جانم بر لب آمد
بیا در کلبه ام شوری بر انگیز
بیا شمعی به بالینم بیفروز
بیا شعری به تابوتم بیاویز!
دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که این مرگ است و بر در می زند مشت!
بیا ای همزبان جاودانی
آمدي با تاب گيسويت که بي تابم کني
زلف بر گيسو زدي تا غرق در مهتابم کني
شمع با پروانه الفت مي گرفت
كاش مي شد درپس احساس ما
خنده ها ازاشك سبقت مي گرفت
كاش مي شد از الفباي وجود
"عين "و"شين" و"قاف" نشأت مي گرفت
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سرکن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
مباد آندم که چنگت نغمه سازد
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن در دل شب های و هو کن
وگر یارای فریادت نماندست
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است!
آهی کشید غمزده پیری سپید موی
افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه
در لابلای موی چو کافور خویش دید
یک تار مو سیاه!
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.
سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود:
یک تار مو سپید!
در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش
دستی به موی خویش فرو برد و گفت:"وای!"
اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان
بگریست های های!
دریای خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید
در کام موج ضجه ی مرگ غریق را
از دور می شنید
.طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر
می رفت باز در دل دریا به جستجو
در آب های تیره ی اعماق خفته بود
یک مشت آرزو...!
چون موریانه ریشه عمرم همی جوم
راهی دراز آمدم و پا توان نداشت
اینک به سر بسوی جهنم همی روم
روح من افسرده و این جـانم از غـم خسته شد ![]()
مـن نـمی خـواهـم تـو را لیـکن بـه فـریاد بـلنـد
گـویمـت بـازآ که درب دام دل بـشکسته شـد ![]()
چـو با عشقت ندادی تو جـوابم
ندانم عاقبت یک شب به راحت
بـمیرم یا بـمانـم یا بـخوابم
چرا باید به دور تو بگردم؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی،
برو با دل بیا تا من بگردم..
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد ...
وسعت تنهائيم را حس نکرد ...
در ميان خنده هاي تلخ من ...
گريه پنهانيم را حس نکرد ...
در هجوم لحظه هاي بي کسي ...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد ...
آن که با آغاز من مايوس بود ...
لحظه پايانيم را حس نکرد .
و
اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه !
هر جوانی که دلش عشق ندارد پیر است !
در را گشودم سوی او
دیدم غم است در میزند
غم با همه غم بودنش
هر شب به من سر میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند