تبليغاتX
همسفر قدیمی
حسرت

              

هیچ جز حسرت نباشد کار من                                                                           

 

بخت بد بیگانه ای شد یار من                                                                           

 

بی گنه زنجیر بر پایم زدند                                                                              

 

وای از این زندان محنت بار من                                                                        


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 21:58 |
پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 12:7 |
چه خوش رفتم ز دست

من پریشان دیده می دوزم بر او

 

بی صدا نالم که:اینست آنچه هست

 

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست

 

زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست

 

 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 16:47 |
گمشده

شب در اعماق سیاهی ها

 

مه چو در هاله ی راز آید

 

نگران دیده به ره دارم

 

شاید آن گمشده باز آید

 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 12:23 |
با رفتن من ...
 با رفتن من عاطفه كمرنگ شود

 شايد كه دلت براي من تنگ شود

از كوچه ي ما اگر گذر كرد دلت

 قلبت نكند براي ما سنگ شود


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 22:25 |
یار دگر ...

آن کسی را که تو می جویی

کی خیال تو به سر دارد؟

بس کن این گریه و زاری را

بس کن او یار دگر دارد


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 21:45 |
بوسه...

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

 

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

 

در آن زندان که زندانبان تو بودی

 

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:13 |
من آن شمعم ...

من آن شمعم که با سوز دل خویش

 

فروزان می کنم ویرانه ای را

 

اگر خواهم که خاموشی گزینم

 

پریشان می کنم کاشانه ای را


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 23:4 |
یک رنگی کودکانه

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

 

یک رنگی کودکانه می خواهم

 

ای مرگ از آن لبان خاموشت

 

یک بوسه ی جاودانه می خواهم
+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 18:44 |
این جوری هاست...

دنیا این جوریه دیگه:

 اگه گریه کنی میگن کم آوردی ،

 اگه بخندی میگن دیوونست ،

 اگه دل ببندی تنهات میزارن ،

 اگه عاشق بشی دلتو میشکنن ،

با این حال باید لحظه ای را گریست ،

 دمی را خندید ،

ساعتی را دل بست

و

عمری عاشقانه زیست.


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 10:33 |
بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟

نا توان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه

 

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

 

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بد سرشت

رو نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سرنوشت.

 

می روم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

 

این زمان نشسته بی تو با خدا

آنکه با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

انکه خنده از لبش جدا نبود

 

بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار!

 

تا لبم دگر نفس نمی رسد

ناله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای از این قفس نمی رسد...!


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 22:1 |
شیشه ی غم

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:38 |
زهرغم

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهرغم نریخت شرابی به جام من.

گر من به تنگ های ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من!


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:26 |
غروب

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی

جهانی عشق در من آفریدی

دریغا با غروب نا بهنگام

مرا در کام ظلمت ها کشیدی!


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:25 |
خواهی نخواهی!

بدین افسونگری وحشی نگاهی

مزن بر چهره رنگ بی گناهی!

شرابی تو شراب زندگی بخش

شبی می نوشمت خواهی نخواهی!


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:23 |
تو رفته ای من مانده ام

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 21:21 |
خدایا وحشت تنهاییم کشت

خدایا وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه ی من آشنا نیست

درین عالم ندارم هم زبانی

به صد اندوه می نالم روا نیست

 

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیکانگی سوخت

 

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

به غیر از اشک غم در دفترم نیست

 

بیا ای مرگ جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری بر انگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز!

 

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در می زند مشت!

بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهاییم کشت!
+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 19:38 |
آمدي

آمدي با تاب گيسويت که بي تابم کني

 

زلف بر گيسو زدي تا غرق در مهتابم کني

 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 23:36 |
كاش مي شد...
كاش مي شدقلب وسعت مي گرفت

شمع با پروانه الفت مي گرفت

 كاش مي شد درپس احساس ما

 خنده ها ازاشك سبقت مي گرفت

 كاش مي شد از الفباي وجود

 "عين "و"شين" و"قاف" نشأت مي گرفت


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 10:44 |
صفای خاطر دل ها ز درد است.

دلا شب ها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

تو صاحب درد بودی ناله سرکن

خبر از درد بی دردی نداری

 

بنال ای دل که رنجت شادمانی است

بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

مباد آندم که چنگت نغمه سازد

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آندم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

 

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

 

به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن در دل شب های و هو کن

وگر یارای فریادت نماندست

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

 

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون گور سرد است!


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 10:39 |
یک مشت آرزو...!

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود:

یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت:"وای!"

اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان

بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج ضجه ی مرگ غریق را

از دور می شنید.

طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیره ی اعماق خفته بود

یک مشت آرزو...!


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 10:37 |
بسوی جهنم همی روم
  من نا امید و خسته و تنها به کنج غم

  چون موریانه ریشه عمرم همی جوم

   راهی دراز آمدم و پا توان نداشت

   اینک به سر بسوی جهنم همی روم


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 23:12 |
خسته ام
زین کشا کش خسته ام دنیا به رویم بسته شد

                روح من افسرده و این جـانم از غـم خسته شد

                               مـن نـمی خـواهـم تـو را لیـکن بـه فـریاد بـلنـد  

                                                   گـویمـت بـازآ که درب دام دل بـشکسته شـد

 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 23:9 |
 مـن از روز ازل مست و خرابم

  چـو با عشقت ندادی تو جـوابم

   ندانم عاقبت یک شب به راحت 

   بـمیرم  یا  بـمانـم  یا  بـخوابم

 

 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 23:7 |
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،

چرا باید به دور تو بگردم؟

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی،

 برو با دل بیا تا من بگردم..


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 21:5 |
گوهر
گوهر خود را نزن بر سنگ هر نالايقي صبر کن گوهر شناس لايقي پيدا شود
+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 21:3 |
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد ...

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد ... 

 

 وسعت تنهائيم را حس نکرد ...

 

 

در ميان خنده هاي تلخ من ...

 

گريه پنهانيم را حس نکرد ...

 

 

در هجوم لحظه هاي بي کسي ...

 

درد بي کس ماندنم را حس نکرد ...

 

 

آن که با آغاز من مايوس بود ...

 

لحظه پايانيم را حس نکرد .

 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 20:54 |
اگه یه روز ...
اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه

و

اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه ! 


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 0:15 |
پیری
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سفید

هر جوانی که دلش عشق ندارد پیر است !


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 0:14 |
غم
 دیدم کسی در میزند

 در را گشودم سوی او 

 دیدم غم است در میزند

 غم با همه غم بودنش

 هر شب به من سر میزند

 ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

 غم با همه بیگانگی

 هر شب به من سر میزند                     


+ خط خطی شده توسط ×نازنین× در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 0:11 |
<>